Showing posts with label داستان. Show all posts
Showing posts with label داستان. Show all posts

Saturday, September 11, 2010

شکنجه گاه ذهن - قسمت اول

غرق درتنهایی خودم بودم که صدایی مرا به خود آورد
"آقا ببخشید میشه کمکم کنید؟"
هنگامیکه برگشتم نگاهمان در هم گره خورد؛ گویی سالها بود که می شناختمش
او هم جا خورد. نمی دانم چرا
گفتم: بفرمایید. چه کمکی می تونم بکنم؟
"شارژ گوشی من تموم شده میشه از تلفن شما استفاده کنم"
"حتما بفرمایید"

خیلی دقت کردم که از لابلای زمزمه آهسته اش بفهمم چه می گوید و احتمالا آیا با مردی صحبت می کند؟
کم کم صدایش بالا رفت
"... مرتیکه عوضی. من پدرتو در میارم. از تو کمترم اگر لهت نکنم ...."
وای که چقدر فاصله بود میان آن چهره و این گویش
باورم نمی شد از میان آن لبهای زیبا چنین کلماتی بیرون بپرد
"مشکل چیه؟"
"به شما مربوط نمی شه. فقط ممنون بابت تلفن"

یک ساعتی نگذشته بود که نلفنم زنگ خورد. شماره آشنا بود. بله همان شماره ای که بعد از رفتن آن خانم چک کردم و دیدم به او زنگ زده
"بله بفرمایید"
"گوشی را بده به اون زنیکه ج ن د ه"
"آقا درست صحبت کن. شما اصلا کی هستی"
"عوضی میگم گوشی را بده به اون"
"به کی مردک؟ یا زر بزن ببینم با کی میخوای حرف بزنی یا خفه شو و تلفنو قطع کن"
"با سمیرا میخوام حرف بزنم"
"سمیرا کیه؟ این شماره منه و من سمیرا نمیشناسم"
"عوضی یا خودتو خر فرض کردی یا منو. همین نیم ساعت پیش با این شماره به من زنگ زد"
تازه فهمیده بودم که احتمالا اسمش سمیراست
"آهان یه خانومی گوشی منو گرفت و با اون به تو زنگ زد"
"خر خودتی حتما تو هم دوست جدیدشی. بیچاره با تو هم همون کاری رو میکنه که با قبلیا کرد"

با هر کلکی بود باهاش قرار گذاشتم
به نظر مرد وجیهی بود. ولی خیلی بیرگ به نظر می رسید و البته ناراحت. ناراحتیش تو ذوق می زد
من توی دانشگاه عاشقش شدم. اول راه نمی داد ولی با هر ترفندی بود باهاش دوست شدم. چیزی نگذشت که دیدم توی یک خونه داریم با هم زندگی می کنیم. ظاهرا عاشقم شده بود. هرچی میگذشت بیشتر می فهمیدم انگار واقعا منو میخواد. با دخترایی که قبلا باهاشون بودم فرق داشت. رفتارش فرق می کرد. انگاری واقعا عاشق بود. چیزی که من در مورد قبلیا فکر می کردم ولی انگاری این فقط اینجوری بود. وضع خونوادگی ما بد نبود. کم کم دوستای دانشگاهم فهمیدن که ما با همیم و قصد ازدواج داریم
یه روز یکی از رفیقام با یکی دیگه از بچه های سال بالایی اومد پیشم گفت فلانی میخوام یه چیزی بهت بگم اگر تحملشو داری. گفتم چی؟ بگو
طرف شروع کرد برام داستان با سمیرا بودنش را تعریف کرد
گفتم چرته
گفت باور نمیکنی؟ ماه گرفتگی روی رون پاشو دیدی؟
دنیا روی سرم خراب شد. رفتم خونه. نیومده بود
نشستم روی راحتی تا اومد
نذاشتم حرف بزنه، گرفتمش زیر مشت و لگد. بعد هم از خونه انداختمش بیرون
چند روز بعدش، یه باری که زنگ زد و گریه و التماس کرد بهش ماجرا رو گفتم
گفت آره ولی اون مال قدیما بوده. مگه تو با کس دیگه ای نبودی. من الان مال توام، عاشق توام، بفهم
من نفهمیدم و اون رفت ..../ت

Friday, August 6, 2010

بن بست

اولین بار بود که او را میدید. به نظرش بسیار دلنشین و جذاب بود. احساس کرد که او هم لحظه ای به او خیره شد. نگاهی که انگار هردو منتظر گره خوردن آن بودند. و پس از آن لبخندی

هیچکدامشان نفهمیدند که چطور گذشت. دختر از خانواده پولداری بود و نتیجه آن خواستگاری، از پیش رقم خورده بود. پدر دختر را مجبور به ازدواج کرد. پسر مبهوت و دیوانه بود

همه شبها کار پسر همین بود. هر شب. به جز 8 شب در ماه. حتی اندک نور ماه هم باعث میشد سایه اش روی دیوار بیفتد. درست همان لحظه ای که سایه دختر روی پرده اتاق اشرافی می افتاد. پرده چند لایه ای که روی حریر آن طاقی باز شده بود. این طاق پسر را به یاد طاق زیبای بالای تخت دختر می انداخت. همان تختی که یکبار در نقش یک نظافتچی و به هوای  نظافت اطاق، آنجا رفته بود و سیر تخت را بوییده بود
سایه زبان داشت. دختر و شوهر در حال معاشقه بودند. حالت پسر حالتی بین شهوت و خشم بود. هر شب. تا گرگ و میش صبح آنجا می ماند. حتی بعد از معاشقه آنها هم نایی برای رفتن نداشت. خودش هم نمی دانست که این بی جانی بخاطر کدام حالت است

دیگر با ابنکه شبها پسر منتظر سایه معاشقه آن دو بود، سایه ای در کار نبود. شوهر تنها می آمد داخل اطاق و می خوابید. شاید چند ساعتی بعد از اینکه دختر داخل اطاق می شد، لباسش را در می آورد و دیگر لباس خوابی نمی پوشید. گویا برهنه داخل رختخواب می رفت

کم کم پسر هم شبها پشت پنجره منتظر نمی شد. آخرین بار یکی از دخترهای گدا که از کارش بر می گشت او را مهمان یک بوسه کرده بود. بوسه ای از لب. هرچند که لباسهای گدا بوی خوبی نمی داد ولی دهانش بوی شراب ناب می داد. گویی از هم آغوشی با یک پولدار دیگر، دقایقی بیش نمی گذشت

این بار که پسر لباس زیر دخترگدا را انتهای آن کوچه تاریک بیرون می آورد متوجه خیسی تازه آن هم بود

این اولین شبی بود که دختر گدا به همراه دو دختر دیگر آمده بودند. گویا نه تنها مهمانی آنها با آن بچه پولدار چند نفری برگزار شده بود، قصد برگزاری مهمانی چند نفره ای را هم با این پسر در انتهای آن کوچه تاریک داشتند. این بار پسر لباس زیر هرسه را بررسی کرد

امشب از آن سه دختر فقط یکی آمده بود. دو نفر دیگر استراحت داشتند

و امشب هیچیک. این بار نوبت پنجره بود که مهمان چشمهای پسر باشد. مثل همیشه دختر آمد، برهنه شد، خوابید، شوهرش آمد و خوابید. ولی این بار پس از ساعتی دختر بلند شد، لباس پوشید و ساعتی بعد از خانه بیرون آمد. پسر مثل همیشه بی جان بود ولی نتوانست دختر را تعقیب نکند. چند کوچه بالاتر درب کوچک یک خانه بزرگ نیمه باز بود. این را پسر از نور شمع فهمید. شمعی که پشت درب، در دست کسی بود که انگار انتظار دختر را می کشید و نور آن از لای در بیرون زده بود. تا دختر به در رسید، در باز شد، مردی بلند قامت دختر را در آغوش کشید. شمع در این حالت، در دست مرد بود و پشت دخت
درب بسته شد. پس از لحظاتی یکی از اطاقهای بالایی ساختمان روشن شد. این بار پسر سایه معاشقه دختر را روی این پنجره می دید و در آرزوی مهمانی چند نفره خود بود، شاید هفته دیگر