Thursday, October 7, 2010

همه چی آرومه

آرامش قبل از طوفان، پهنه ای به وسعت دریا که همه چیز را می بلعد حتی درون آدمی را
و من چه می دانم چه چیزی انتظارم را می کشد

سن که از سی می گذرد تشویش تمام وجود آدمی را می گیرد چونان وسعت دریا. از بیرون آرامی و کسی چه می داند که در اعماق درون تو چه می گذرد>
گاهی انتظار می کشی که غواصی درون تو را بکاود واگر نباشد غواصی، خود این کار را می کنی. خسته و بی رمق، ولی غواصی می کنی
در پی مرواریدی و چه چیزها که نمی یابی از گذشته خویش. گذشته ای که فراموش شده بود اکنون بیرون می زند، چونان بوی نای رطوبتی که از باز شدن صندوقچه مادربزرگ
از گذشته بیزارم چونانکه از آینده

Friday, September 24, 2010

امان از جنگ

جنگ، واژه ای که هم نسلیهای ما خوب می فهمندش. جنوبیها بیشتر
ما تهرانی ها هم بویی از آن برده ایم
هم سن و سالهای من که با صدای آژیر داخل کوچه و خیابان می پریدند که ببینند این بار موشک کجا می خورد و صدای جیغ و ناله و گریه کودکان آیا به گوش انها هم می رسد
صدای "خاموش کن" های متععد هم محلیها که همسایگان را به خاموشی فرا می خواندند که مبادا سوسوی چراغی راهنمای خلبان عراقی نشود
تا بحال خود را بجای آن خلبان عراقی گذاشته اید. آیا جنگ او هم ایدئولوژیک بوده؟ آیا در آن بالا به یاد کودکش بوده که چشم انتظار اوست؟ آیا به همان میزان نگران کودکان این سرزمین هم بوده؟ شاید بوده
امان از جنگ

Tuesday, September 21, 2010

حسرت گذشته ها

گاهي اوقات بسيار پشيمانم، كه چرا چونان بسياري از اين آوارگان وبلاگستان، با عاطفه دختران بيچاره بازي نكردم، آنها را به بازي نگرفتم، خفتشان نكردم و صادق بودم. چرا به آن همه پيشنهاد بانوان شوهردار كه چيزي جز محبت و س.ك.س خواسته اشان نبود، جوابي به تلخي دادم كه ديگر نخواهندم، و اتفاقا بيشتر خواستند مرا
صداقت گويا متاع زيبايي است كه اگر تو داشته باشي اثرش براي تو كثافت است و رنج آور
حالم از گذشته نسبتا تميزم به هم مي خورد

Sunday, September 19, 2010

اشغالگر

تمام فکر مرا تو اشغال کرده ای. متعجبم با این جثه کوچکت، چگونه این همه جا گرفته ای؟

قبر

لطفا قبر مرا 50 سانتی متر کمتر بکنید تا به خدا نزدیکتر باشم

میگن این فرازی از وصیت نامه حسین پناهیه، اگه اینطوره حداقل من کپی رایت را رعایت کرده باشم

Monday, September 13, 2010

می خواهم آدمی نباشم

عجبا که چه پستند این انسانهای اطراف ما
عجبا که در این روزگار پاسخ نیکی چه شده است
عجبا که من چه خیالات خامی داشتم
عجبا ..../ت
وای که چه ملول و خسته ام
مرا چه می شود با این همه خوش خیالی
شاید فردا انسان دیگری شدم
شاید دیگر آدمی نبودم
چه خوب
شاید وقتی دیگر

Saturday, September 11, 2010

حسادت

وقتی باد لابلای موهای تو می پیچد، عالم مست بوی آن می شود
به عالم حسادت می کنم که بهره اش از تو همان میزان است، که من